|
ای آقا ما هم اولش همینجوری بودیم ولی اینا بهمون خیانت کردند . و شروع کرد به درد دل . راهمون هم زیاد بود و حسابی واسمون گفت . راننده ی تاکسی نبود ولی شوفری می کرد، کلا از اینجا شروع شد که : بهش گفتم اخوی میشه صدای ضبطت رو خاموش کنی ؟ میانسال بود و یه تی شرت سفید پوشیده بود با یه ته ریشی که داشت به سفیدی میزد . گفت : ما اینقدر پاستوریزه بودیم که خودکارمون رو هم مواظب بودیم از بیت المال استفاده نکنیم . سیزده سال سابقه ی فعالیت تو سپاه و جبهه و شرکت توی هف هشتا عملیات مهم و غیر مهم و خلاصه که میخواست بگه واسه این قشر خیلی زحمت کشیده بود . میگفت چه میدونستم سال ۸۰ میخواد عود کنه من که کف دستمو بو نکرده بودم . آدم بی دین و ایمونیم که نبودیم بریم مثل خیلی همون روزای اول جنگ و تو اون فضاها یه کاری کنیم زرتی ۱۰ درصد ۲۰ درصد جانبازی بگیریم . گفتیم حالمون خوبه و مشکلی هم نداریم دیگه . تا که سال ۸۰ این شیمیاییه شروع کرد به آزار و اذیت ما . صدامون عوض شد، نفسمون بالا نمیومد و خیلی بدبختیای دیگه . اینا هم که دیگه ما رو گذاشته بودن کنار و کاری به ما نداشتن . اگر از روی تنگ دستی نبود اصلا نمیرفتم سراغ بنیاد جانبازان. ولی این لامروتا هم (البته ایشون میگفت) کشتن مارو کلی اینور . اونور تا که یه چنتا از این رفقای قدیمیمون رو پیدا کردیم و تونستیم ثابت کنیم که بعله آقا ما شیمیایی جنگیم خلاصه دل پری از مسئولین داشت . میگفت ما رفتیم جنگیدیم که مردم راحت زندگی کنن اما الآن آیا واقعا اینطوره البته من کلا با همه ی حرفای این بنده خدا مشکل دارم و واسه همشون هم جواب اما چیزی که اینجا مطرحه طرد شدن اینا از طرف مسئولین و بی توجهی مسئولین (البته به عقیده ی بنده ی نگارنده مسئولین جزء و پایه و در بعضی موارد هم مسئولین ارشد کشور) نسبت به این کساییه که یه زمونی جونشون رو گذاشتن کف دستاشون تا ما امنیتمون برقرار باشه و کشورمون آسیب نبینه . راستی امروزه خیلیا مثل این مرد فکر می کنن . چرا ؟
میلاد پر خیر و برکت آخرین منجی مبارکباد
یه سری از ماشین ها هستن خیلی گرون و تر تمیز و شیکن و خلاصه مدل بالا و از این حرفا ، اما یه اشکال دارن که اتفاقا خیلیم اشکال بزرگیه ، اشکالشونم اینه که خیرشون به کسی نمیرسید از اون طرفم وقتی تو خیابون راه میرن خودشون رو سرور همه ماشینا تصور میکنن و با تکبر زمین رو میزنن کنار و خوش ندارن ماشینی جلوشون سبز شه . اما یه ماشینای دیگه ای هم هستن که اصلا مدل بالا و با کلاس و از این قرطی بازیا حالیشون نیست و خاکی خاکین یه وقتم میبینی مدلشونم اتفاقا بد نیستا ولی خاکین ، یعنی خودشونو نمیگیرن. مثل یکیشون که یه پیکان سبز و تمام صافکاری شده هه که خیلیم نازه ، راستش واسه من که این پیکان مدل دهه ی 50 از صد تا بی ام وه ی مدل 2009 هم ناز تر و جیگر تره . دلیلشم اینه که خودش رو سرور کسی که تصور نمیکنه هیچی تازه همش داره صلواتی صلواتی محض رضای خدا به بنده های خدا خدمت میرسونه و کلی هم خدا رو با این کاراش از خودش راضی نگه داشته . منظورم اینه که مهم نیست ما کی هستیم و چی هستیم و در چه رتبه و مقامی و غیره . مهم اینه که واسه بنده های خدا خودمون رو نگیریم و حواسمون جمع باشه که یکی داره ما رو میپاد ، پس کاری نکنیم که مرضی رضای اون نیست نويسنده وبلاگ "ميعادگاه دانشجويان ايراني در آلمان ـ پلي براي تبادل آخرين اطلاعات بين دانشجويان ايراني در آلمان ـ" در تازهترين پست وبلاگ خود موضوعي را با عنوان "روايت دكتر حسابي از برخورد با انيشتن" مطرح كرده است که شما را به خواندن این مطلب جالب دعوت مینمایم .
پروفسور حسابي چندنظريه مهم در علم فيزيك داشتند كه مهمترين و آخرين آنها نظريه بينهايت بودن ذرات بود، در اين ارتباط با چندين دانشمند اروپايي مكاتبه و ملاقات ميكنند و همه آنها توصيه ميكنند كه بهتر است كه بطور مستقيم با دفتر پروفسوراينشتن تماس بگيرد بنابراين پروفسور حسابي نامهاي همراه با محاسبات مربوطه را براي دفتر ايشان در دانشگاه پرينستون ميفرستند بعد از مدتي ايشان به اين دانشگاه دعوت ميشوند و وقت ملاقاتي با دستيار اينشتن برايشان مشخص ميشود؛ پس از ملاقات با پروفسور شتراووس به ايشان گفته ميشود كه براي شما وقت ملاقاتي با پروفسور اينشتن تعيين ميشود كه نظريه خود را بصورت حضوري با ايشان مطرح كنيد . پروفسور حسابي اين ملاقات را چنين توصيف مي كنند : وقتي براي اولين بار بابزرگترين دانشمند فيزيك جهان آلبرت اينشتن روبه رو شدم ايشان را بياندازه ساده؛ آرام و متواضع يافتم و البته فوقالعاده مودب و صميمي! زودتر از من در اتاق انتظار دفتر خودش، به انتظار من نشسته بود و وقتي من وارد شدم با استقبالي گرم مرا به دفتر كارش برد و بدون اينكه پشت ميزش بنشيند كنار من روي مبل نشست؛ نظريه خود را در ارتباط با بينهايت بودن ذرات براي ايشان توضيح دادم، بعد از اينكه نگاهي به برگههاي محاسباتي من انداختند، گفتند كه ما يكماه ديگر با هم ملاقات خواهيم كرد يكماه بعد وقتي دوباره به ملاقات اينشتن رفتم به من گفت: من به عنوان كسي كه در فيزيك تجربهاي دارم ميتوانم به جرات بگويم نظريه شما در آيندهاي نه چندان دور علم فيزيك را متحول خواهد كرد باورم نميشد كه چه شنيدهام، ديگر از خوشحالي نميتوانستم نفس بكشم، در ادامه اما توضيح دادند كه البته نظريه شما هنوز متقارن نيست بايد بيشتر روي آن كار كنيد براي همين بهتر است به تحقيقات خود ادامه دهيد من به دستيارم خواهم گفت همه امكانات لازم را در اختيار شما بگذارند، به اين ترتيب با پيگيري دستيار و ارسال نامهاي با امضا اينشتن، بهترين آزمايشگاه نور آمريكا در دانشگاه شيكاگو، با امكانات لازم در اختيار من قرار دادند و در خوابگاه دانشگاه نيز يك اتاق بسيار مجهز مانند اتاق يك هتل در اختيار من گذاشتند، اولين روزي كه كارم را در آزمايشگاه شروع كردم و مشغول جابجايي وسايل شخصي بر روي ميزم و كشوهاي آن بودم، متوجه شدم يك دسته چك سفيد كه تمام برگههاي آن امضا شده بود در داخل يكي از كشوها جا مانده است،به سرعت آن را نزد رئيس آزمايشگاه بردم و مسئله را توضيح دادم، رئيس آزمايشگاه گفت اين دسته چك جا نمانده متعلق به شما است كه تمام نيازمنديهاي تحقيقاتي خود را بدون تشريفات اداري تهيه كنيد اين امكان براي تمام پژوهشگران اين آزمايشگاه فراهم شده است، گفتم اما با اين روش امكان سوء استفاده هم وجود دارد؟ او در پاسخ گفت درصد پيشرفت ما از اين اعتماد در مقابل خطاهاي احتمالي همكاران خيلي ناچيز است . بعد از مدتها تحقيق بالاخره نظريهام آماده شد و درخواست جلسه دفاعيه را به دانشگاه پرينستون فرستادم و بالاخره روز دفاع مشخص شد، با تشويق حاضرين در جلسه، وارد سالن شدم و با كمال شگفتي ديدم اينشتن در مقابل من ايستاد و ابراز احترام كرد و به دنبال او ساير اساتيد و دانشمندان هم برخواستند، من كه كاملاً مضطرب شده و دست و پاي خود را گم كرده بودم با اشاره اينشتن و نشستن در كنار ايشان كمي آرامتر شده، سپس به پاي تخته رفتم شروع كردم به توضيح معادلات و محاسباتم و سعي كردم كه با عجله نظراتم را بگويم كه پروفسور اينشتن من را صدا كرده و گفتند كه چرا اينهمه با عجله؟ گفتم نمي خواهم وقت شما و اساتيد را بگيرم ولي ايشان با محبت گفتند خيرالان شما پروفسور حسابي هستيد و من و ديگران الان دانشجويان شما هستيم و وقت ما كاملاً در اختيار شماست . آن جلسه دفاعيه براي من يكي از شيرين ترين و آموزندهترين لحظات زندگيم بود من در نزد بزرگترين دانشمند فيزيك جهان يعني آلبرت اينشتن از نظريه خودم دفاع مي كردم و و مردي با اين برجستگي من را استاد خود خطاب كرد و من بزرگترين درس زندگيم را نيز آنجا آموختم كه هر چه انساني وجود ارزشمندتري دارد همان اندازه متواضع، مودب و فروتن نيز هست . بعد از كسب درجه دكترا اينشتن به من اجازه داد كه در كنار او در دانشگاه پرينستون به تدريس و تحقيقاتم ادامه دهم .
|
|