|
اولین بار که مشرف شدم حرم حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی (صلواه الله علیه و آله و سلم) بر عکس خیلی ها که نگاهشان بی تاب زیارت گنبد خضراء حضرت است و تا رویت حرم برایشان مقدور میشود دیگر نگاه از آن بارگاه شریف و مکرم بر نمی دارند ، نگاهم بر زمین بود . به در حرم که رسیدم، (یادم نیست که کدام در بود و اسمش چه بود، مهم هم نیست) سرم پایین بود، روی بالا گرفتن سر را نداشتم. چشم هایم سنگ فرش های کف حرم را فقط می دید. دلم بی تاب زیارت حرمی بود که تا آن موقع فقط ازش عکس و تصاویر ویدئویی دیده بودم، اما هر کاری می کردم رویم نمی شد سر را بالا بگیرم ... چشم هایم تمنای گریه داشتند و پاهایم پای ایستادن نداشتند. کم کم سنگینی بغض گلو بر تمام اعضای بدنم قالب شد و همه شان را ضربه فنی کرد. پاها تا شدند، روی زانو افتادند. سر از گردن خم شد. بغض گلو ترکید و صدای ترکیدنش هم از گلو بیرون آمد و ترکش هاش از چشم ها بیرون ریختند. سر را با شوقی غیر قابل وصف بالا گرفتم و نگاهم افتاد به گنبد وبارگاه رسول الله (صلی الله علیه و آله وسلم) و حالی شدم حالستان. نگاه می کردم، اما درست نمی دیدم، یعنی اشک ها نمی گذاشتند که خوب ببینم. بعد از یکی دو دقیقه آرام آرام نگاهم رفت سمت بقیع. یادش بخیر. خدا به همه ی آرزو مندانش نصیب کند. فکرکردنش هم سخت است. اگر جنگ در زمان ما بود من می رفتم؟ راه می افتم بروم به کار هایم برسم. اما فکرش رهایم نمی کند. مطلب سنگینی است. هزار دلیل می آورم که توجیحی باشد برای نرفتن.این طور راحت ترم. عذاب وجدان کمتری به سراغم می آید.دهن مردم را هم می شود بست لابد... با خودم می گویم ول کن این حرف ها را و به کارهایت برس، شروع می کنم به نوشتن و کار کردن و غیره اما مگر فکرش رهایم میکند. مثل خوره ای افتاده به جانم، ندایی از درونم می گوید باید رفت، باید برای دفاع از کشور و انقلابی که هدفش برپایی حکومت اسلامی است رفت ، زحمت کشید، جنگید و حتا کشته شد. از حرفش خوشم می آید، اما بعد دوباره می گویم؛ خب آخر به چه قیمتی؟ بعله اگر من کشته شوم و با این کار من و امثال من مردمان بعدی قدر دان و حرمت نگه دارش باشند، چه اشکالی دارد خیلی هم خوب است، اصلا آرزوی من است که در چنین راهی جان فدا کنم و شهید شوم اما اگر نشوند چه؟ اگر بعدی ها بخواهند با خون شهدا مقامات دنیایی برای خود بخرند چه؟ بخواهند ما را بازیچه ی دنیا و اهدافی غیر اسلامی و در پوشش اسلام کنند چه؟ نکند بعد ما را زیر پاهای خودشان بگذارند و بروند بالاتر، مگر کم دیدیم از اینها بعد از جنگ. اگر مردم عوض شدند و به عافیت رسیدند و بعد ما را فراموش کردند چه؟ یعنی دوباره باید یک سری دیگر بروند کشته شوند تا ... نمیتوانم جانم را فدای یک سری انسان هایی کنم که ارزشی برایشان قایل نیستم . جنگی در درونم به پا شده بین عقلانیت و دیانت و وجدان و انسانیت و ارق ملی من و این جنگ جهانی من است. خدا کند دیانت پیروز شود. اما حریفش لا کردار قوی و قدر است. این سوالات پای رفتنم را سست می کنند. کم هم که نیستند، با خودم می گویم انشاالله اگر چنین اتفاقی افتاد آنطور عمل خواهم کرد که باید و سعی می کنم دیگر به این موضوع فکر نکنم و صدای مداحی سعید حدادیان را بلند می کنم. یاد امام و شهدا ..... بعد از مدتی که از شروع جنگ می گذشت
هر روز می رفت حرم تا حاجتش را بگیرد.
حاجتش را که گرفت، ماند و باز هر روز می رفت. گفتم: تو که حاجتت را گرفتی، چرا نمیروی؟ گفت: چه طور بروم؟ با چه پایی؟ پا بندش شده ام. چشم هایت
توده ای از آتش اند دل من کاغذی است. برایت می میرم
فقط کافیست بگذاری.
بیمار شده دوباره دل غریب من
افتاده شکسته پاره گشته اصلن زخمها زده دست روزگاران بر آن حالا شده شبیه داستان پیرهن
خدای من، می ترسم که نکند دیگر دلت نمی خواهد صدایم را بشنوی.
نکند مرا به حال خودم واگذار کرده باشی، بس که در بطالتم دیده ای. یا نکند که من را در وعده هایم دروغ گو دیده ای و از خود دورم کرده باشی. خدای من، عذرخواه توام و تمنا و امید به بخششت دارم. سبک بود.
خیلی سبک. حتی یک بار توی اردوگاه وقتی افسر عراقی با پاش یک اشاره ی کوچیک کرد، یکی دو متر پرت شد اون طرف تر. اما کاراش بزرگ بودند، یا به قول بچه ها؛ عملش سنگین بود. می گفت: امام صادق علیه السلام فرمودند: کار دوست خود را به بهترین صورت آن حمل کن. برای همین . تا اون بود، ندیدم کار کسی رو زمین بمونه. حالا هر چی هم که می خواست باشه.
گفت: مولای من چه کاری می توانم برایتان انجام دهم؟
فرمودند: این قوم پول دوست اند، برو و پولی بهشان بده تا سرها را جلوی زن های حرم راه نبرند. |
|